رویای شیرین من
1. ممکنه شنیده باشید که آقایون می گن: خانومها مقدم ترن! در واقع اونها می خوان شما اول برین که اگه احیانا چاله ای زیر پاتون بود شما بیفتین توش!!! 2. شاید شما هم از اون دسته خانومهایی باشین که همسرتون مدام بهتون می گه عزیزم امشب می ریم رستوران امشبو نمی خواد زحمت بکشی شام بپزی! در واقع حالش از دستپخت شما بهم می خوره و این بهانه خیلی خوبیه! 3. برای روز ولنتاین براتون گل می خره می گه تقدیم با عشق! در واقع دلش نمیاد واستون ادکلن 120 هزار تومنی بگیره! 4. وقتی ماشینو می ده دستتون مدام بهتون زنگ می زنه می گه عزیزم دلم واست تنگ شده! در واقع نگران ماشینشه که یه موقع نزنین داغونش کنین! 5. خودش براتون مانتو و شال می گیره چون می ترسه شما برین گرونترش رو بخرین! از این موارد خیلی زیادن پس حواستون حسابی به رفتار همسرتون باشه و اگه تخلفی از این قبیل دیدین ماهیتابه بهترین راه حل برای شماست! در سکوت شب گم شده ام... آفتاب فروزان دلم سخت تیره شده... فانوس آسمانیم با بخاری از سردی خاموش شده است... در پرچین ستاره ها؛ در جاده ی کهکشانی شب راه را گم کرده ام... به نامم بخوان ! صدایت مرا به سوی نور هدایت می کند! به نامم بخوان؛ بگذار خورشید طلایی قلبم پرده ی شب را از دیدگانم بردارد! بنامم بخوان !تا بخار گرم نفست فانوسی شود در تاریکی جاده های عبور! من در این ظلمت بی نور تو را می خوانم ...! صدایم کن! صدایت شب خاموش دلم را بیدار خواهد کرد! بنامم بخوان ؛ صدایم کن؛ به دنبالم بیا ! محتاج تو ام ...! هزاران دستگاه به بدن پدر وصل بود و پدر بین آنها گم شده بود . بدنش بی جان بر روی تخت سفید بیمارستان افتاده بود . اشک همانند پرده ای جلوی دیدگانم را گرفته بود . قدرت نگاه کردن نداشتم . آه... خدایا ... پدرم را از من نگیر ... دیگر کسی را در این دنیا ندارم ! خدایا... ! دوباره برگشتم و به پدر نگاه کردم این بار با قدم هایی آهسته به درون اتاق رفتم هر چه به تخت پدر نزدیک تر می شدم قلبم فشرده تر می شد و می شکست ...! پیشانیم خیس عرق بود ... دستانم می لرزید.... کنار تخت پدر رسیدم صدای تیک تیک قلبش از دستگاه بگوش می رسید ... اگر این قلب از کار می افتاد.....! کنارش بر روی تخت نشستم .... دستانش را گرفتم ... چقدر سرد بود .... گریه امانم را برید... با صدای بلند گریستم ... از ته دل گریستم ... به حال پدر ... به حال خودم ... صورتش کاملا باند پیچی شده بود ... فقط چشمان بسته اش پیدا بود ... صدایش کردم : بابا.... بابا....! بابا تو رو خدا جوابمو بده! بابا می خوای منو تنها بذاری ؟؟!! بعد از این همه سال؟؟؟ صدای گریه ام بلند تر شد آخه شما که می خواستی منو تنها بذاری چرا روزی که مامانم منو بدنیا آورد و مرد منو ول نکردی؟ چرا این همه سال کاری نکردی که یه خورده ازت برنجم ؟ بابا چرا ؟ بابا مگه من چیکار کردم؟ بابا من تو این دنیا بجز شما کسی رو ندارم ! صدای گریه ام تمام بیمارستان را پر کرده بود سرم را روی سینه اش گذاشتم : بابا یادت میاد بعد از اینکه از سر کار میومدی ناهار می خوردیم بعد می رفتیم پاک برام بستنی می خریدی و من توی تاب می نشستم و تو هلم می دادی؟ یادته شبا برام داستان می خوندی و وقتی ازت می پرسیدم مامان من کو می گفتی رفته اون بالا ها پیش خدا؟ وقتی ۱۸ سالم شد جشنی برام گرفتی که هیچ کس تا حالا چنین جشن تولدی نگرفته بود؟ بابا یادت میاد وقتی بهت خبر دادم که تو کنکور قبول شدم برام هدیه ای خریدی که همه انگشت به دهن مونده بودن؟ بابا تو هم بابام بودی هم مامانم حالا چرا یهو می خواهی منو تک و تنها تو این دنیا به این بزرگی تنها بذاری ؟ بابا .... بابا... من بدون شما چیکار کنم ؟ بابا ... بابا صدامو می شنوی؟ آره می دونم می شنوی ! بدن پدر لرزید صدای قلبش از تو دستگها بیشتر و بیشتر شد و حالا دیگه قلبی نمی زد جیغ زدم روی زمین افتادم چندین دکتر و پرستار به اتاق آمدند و دستگاه شک را آماده کردند و من همچنان ضجه می زدم چند پرستار سعی داشتند مرا بلند کنند و از اتاق بیرون ببرند ولی من مقاومت می کردم و داد می زدم: خدایا آخه چرا ؟ مگه نگفتی هر کسی کار خوب بکنه بهش بر می گردونی ؟ خدایا من چه گناهی کرده بودم که بابامو گرفتی ؟ بابا تو رو خدا به دادم برس من بدون تو چیکار کنم ...؟ بابا من بدون تو می میرم ! بابا ... هیچ صدایی نمی شنیدم و کم کم صدایم آهسته و آهسه تر می شد دکتر از اتاق بیرون آمد سرش را تکان داد متاسفم ما هر کار که می تونستیم کردیم ولی .....! پایان شب ها تا دیر وقت بیرون از خانه باشد. دلم شور می زد بیش از صد دفعه به تلفن همراهش زنگ زده بودم ولی جوابم را نمی داد نگرانی امانم را بریده بود امکان نداشت شماره ی مرا روی تلفن همراهش ببیند و جوابم را ندهد. همان احساس دلشوره ای را داشتم که هنگام فوت پدربزرگ به من دست داد . خدا کند که احساس من اشتباه باشد... خدایا...! کمکم کن..! صدای زنگ تلفن در فضای اتاق پیچید . به طرف تلفن دویدم شماره خودش بود. نفس راحتی کشیدم .خدایا شکر...! گوشی تلفن را برداشتم : ــــ الو... بابا ... شما کجایین؟ صد بار مردم و زنده شدم ...! تا حالا تا این موقع شب بیرون نبودید چرا جواب تلفن رو نمی دین؟ ــــ سلام خانوم منزل آقای ناصری؟ ــــ سلام ! شما کی هستین ؟ پدرم کجاست ؟ چه اتفاقی افتاده؟! پدرم کجاست؟!! ــــ آروم باشین ...! آروم باشین...! پدر شما چند دقیقه ی پیش با یه ماشین تصادف کرده! حال خود را نمی فهمیدم از چشمانم سیل اشک جاری بود با صدایی لرزان پرسیدم: ــــ پدرم زنده ست؟ اون زنده ست؟؟! ــــ تو رو خدا آروم باشین ! پدرتون زنده ست الآن تو بیمارستان تو بخش سی سی یو بستریش کردن! ــــ کدوم بیمارستان؟ ــــ بیمارستان دکتر مزارعی سریعا خودتونو برسونین! ــــ خداحافظ خدایا ...! چکار کنم؟ ای خدا خودت کمکش کن ! خدایا پدرم را از تو می خواهم ...! خدایا کمکش کن...! فکرم به هیچ جا نمی رسید در این وقت شب ... تنها ... چه کار می توانم بکنم...! عمویم ... باید به عمویم زنگ بزنم...! ولی نه! ممکن است خواب باشد ! نه نه ! نباید در این وقت شب مزاحمش شوم ! ولی چکار کنم؟ مجبورم باید به از او کمک بگیرم! سریعا تلفن را برمی دارم و شماره ی عمو را می گیرم... عمو از پشت خط جواب می دهد : الو ... الو ... خدا را شکر بیدار است! ــــ الو سلام عمو جان! خواب بودین؟ ــــ سلام عمو ! نه بیدار بودم ! ولی این وقت شب ... چیزی شده؟ نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم : عمو ... عمو جان ... بابا ... بابا ... ــــ چی شده ؟ بابا چی شده؟ ــــ بابا تصادف کرده ... الآن تو بیمارستانه .... ــــ باشه باشه آروم باش زور آماده باش میام دنبالت! سریع مانتو ام را پوشیدم و از خانه خارج شدم ماشین عمو را دیدم سوار شدم و در راه تمام جریان را برایش توضیح دادم ! طولی نکشید که به بیمارستان رسیدیم وارد بخش شدیم پلیسی در راهرو ایستاده بود پرسیدم: پدرم کجاست ؟ ـــــ شما خانوم ناصری هستین؟ ـــــ بله بله پدرم کجاست؟ ـــــ بخش سی سی یو طبقه ی دوم اتاق اول.. سریعا به طبقه ی بالا رفتم قلبم تند تند می زد نفسم به شماره افتاده بود بلاخره به اتاق پدر رسیدم خشکم زد.... مثل دل من ! کسی رو می خواستم که بتونم رازی رو که سه سال تو سینه نگهش کرده بودم بهش بگم. صدای فریادرعد بلند شد آسمون دیگه طاقت نیاورد بغضش شکست .بیشتر از این نتونستم مقاومت کنم و نم نم اشکهای منم سرازیر شد دیگه نمی تونستم دوری رو تحمل کنم با اینکه فقط دو هفته از دوریمون می گذشت ولی دل من بیشتر از این تاب و تحمل نداشت . چشامو بستم و به صدای بارون گوش دادم مثل یه ترانه بود ... صداش به من آرامش می داد همیشه موسیقی به من آرامش می ده چون منو به یاد اون میندازه! سعی کردم نواختنشو به خاطر بیارم و حس کنم که الان اونه که برام آهنگ می زنه و ترانه می خونه ! احساس قشنگی بود . گریه های بارون تموم شد ولی چشای من هنوز می بارید . ازش شاکی بودم چرا تو این دو هفته حتی یه پیام کوچیک برام نذاشته بود ولی نه! اون که گناهی داره اصلا اون از دل من خبر نداره اگه خبر داشت منو اینقدر آزار نمی داد! صدای بارون کم و کم و کمتر شد حالا دیگه صداش کاملا بند اومد ولی یه صدای دیگه به گوشم رسید ! آره صدای خودشه داره شعر می خونه با خوش حالی چشامو باز می کنم و دور و برم رو نگاه می کنم ولی از اون خبری نیست! فاصله ی ما اندازه ی یه دریاست ! ۱. انشاالله هر چه زودتر شوهر گیرمون بیاد ۲. انشاالله شوهرپولدار گیرمون بیاد ۳. انشاالله شوهر خوشگل گیرمون بیاد ۴.انشاالله شوهر خوب گیرمون بیاد ( بعضیا هم که اینقدر جو گیر می شن اسم بچه هاشونم سر سفره انتخاب می کنن ): ۱. وقتی که ازدواج کردم به شوهرم می گم اسم دخترمونو بذاریم سنبل ۲. وقتی که ازدواج کردم به شوهرم می گم اسم بچمونو بذاریم سوسن ۳.وقتی ازدواج کردم به شوهرم می گم اسم بچمونو بذاریم ساینا (از این موارد خیلی زیاده و شما خانومای مجرد سر سفره آرزوهاتونو بکنین ولی نه از موارد " شوهری" ! نترسین دولت آمار گرفته کم کم تعداد پسرا از دخترا داره بیشتر می شه)! دیگه و یه آینه ی بزرگ که اونم تو دلش یه سفره ی هفت سین گذاشته مثل مال من! ماهی ها رو نگاه می کنم توی یه تنگ کوچیک دنبال یه دریا می گردن یه دریای بزرگ که تا دلشون می خواد توش بازی کنن تو دلم می گم آروم باشین تا یه ساعت دیگه می رین همون جایی که دوست دارین ! یهو یه چیزی یادم میاد می دوم می رم تو آشپزخونه یه کاسه ی بزرگ رو پر از گلاب می کنم و ۲تا گل سرخ میندازم توش و می ذارم رو سفره یه خورده هم گلاب می پاشم تو هوا تا عطرش بپیچه تو خونه . زنگ در رو می زنن از خوش حالی می دوم می رم تو حیاط و درو باز می کنم مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها و خاله ها و عمه ها و عمو ها و دایی ها همه میان تو بچه ها می پرن تو بغلم و بعد با بغل می کنم و می بوسم همه با هم میایم و سر سقره می شینیم مامان و بابا هم که از قبل نشستن سر سفره تلویزیون رو رون می کنم ۳۰ ثانیه مونده به تحویل سال همه دارن تو دلشون دعا می خونن منم تو دلم آرزو ها دارم با خودم فکر می کنم که سال ۸۷ هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت و فقط خاطره هاشه که باهامون مونده ولی من می خوام تمام خاطره های بد رو پاک کنم مثل یه آینه پاک پاک و شفاف می خوام سالی رو شروع کنم که همش خوبی باشه و بدی ها کاملا حذف بشن یهو صدای شادی و خنده ی بچه ها تمام فضا رو پر میکنه سال تحویل شد منم نیت می کنم و کتاب حافظ رو برمیدارم و یه صفحه رو باز می کنم اولش نوشته " ساقیا آمدن عید مبارک بادت" الف) روزی که خانومو دیدین جلوش سرتونو بندازین پایین و با هیچ خانوم دیگه ای صحبت نکنید! ب) سعی کنین پاتوقشو بدونین و هر دفعه برین اونجا تا اونم شما رو ببینه ! ج) اگه از شما خوشش اومد بر می گرده بهتون می گه: چرا هر دفعه تعقیبم می کنی؟ د) و شما گلی رو تقدیمش می کنین خانوم قند تو دلش آب می شه ولی گل رو می گیره زیر پاش له می کنه! ه) حالا یه فیلم هندی جلوش بازی کنین که چند تا پسر بیان متلک بگن بهش و بعد شما مثل سوپرمن بزنین تو دهنشون و به خانوم بگین مواظب خودتون باشین! و) حالا خانوم بهتون اعتماد می کنه و شما شماره باباشو ازش می گیرین! ز) گوشی رو می دین به باباتون و ازش می خواین که با باباش صحبت کنه و البته به وضعیت خوب اقتصادیش اشاره کنه! ژ) حالا باباتون شماره خونشونو می گیره و شما گوشی رو میدین مامان جونتون به مامان خانوم زنگ بزنه و واسه ۵ شنبه شب قرار بذاره ؛ نگران نباشید مامان شما یه پا استاده!!! گ) موقع خواستگاری رنگ مورد علاقه ی خانوم رو بپوشین و گلی رو که اون دوست داره ببرین ؛ هیچ وقت شیرینی خامه ای نبرین که صورت خانوم جوش می زنه!!! ف) مادر خانوم اول می گه دخترم صد تا خواستگار داره ولی گفته قصد ادامه تحصیل دارم ( همش دروغه ) و شما می گین خوب ادامه تحصیل هم بده هیچ اشکالی نداره! غ) بعد خانوم چایی میاره و شما تو چشاش نگاه می کنید! ق) حالا خانوم بهتون می گه باید فکر کنه ( ولی بدونین داره از خوشحالی سکته می کنه ) ث) شما با خیال راحت به خونه خودتون می رین و تا فردا صبر می کنین خانوم خودش با شما تماس می گیره! و آن روز که آسمان مشهد سرخ شد همه جا را سکوت پر کرده بود و کبوترها آرام بر زمین فرود آمدند و از جوی خونی که بر زمین روانه شده بود لاله ها روییدند سرانجام دل آسمان شکافته شد و حضرت رضا به سوی معبودش شتافت! شهادت امام رضا علیه السلام را به تمامی مسلمانان تسلیت عرض می کنم خانم جدی: باید با پدر مادرم صحبت کنین رضایت اونا رضایت منه! خانم شوخ: خاک تو سرت خب زودتر می گفتی منم از همون اول بله می گفتم! خانم کم رو: سرخ می شود لکنت زبان می گیرد من من من من شما شما شما باشه باشه باشه! خانم پر رو: قبل از پیشنهاد آقاپسر می گوید: تو باید بیای خواستگاریم وگرنه به نیرو انتظامی زنگ می زنم! خانم پر ادعا:با اینکه خواستگارای زیادی داشتم و دارم حالا باز فکر می کنم بهتون خبر می دم! خانم مطلقه: همین الان بریم محضر تعهد نامه امضا کن که منو دوست داری! اول ماشینشون رو درب بانک پارک می کنن یه آینه از تو کیفشون میارن بیرون و آرایششونو پر رنگ می کنن بعد سریع پیاده می شن و با ناز خودشونو به عابر بانک می رسونن بعد یادشون میاد که کارت عابر بانکشون تو ماشین جامونده دوباره با ناز می رن از تو ماشین کارتشونو میارن بیرون حالا با ناز میرن سمت عابر بانک با ناز و عشوه ۵۰۰۰ تومان پول بر می دارن برمیگردن سمت ماشین یهو یادشون میاد در رو قفل نکردن می بینن ماشینشونو دزد برده یهو جیغ می زنن :کمک که کیفشونو می زنن! بعد هم خودشونو می زنن به غش کردن! درختان سر خم می کنند ، گلها پژمرده می شوند ابر ها از اندوهشان می گریند، صدای شرشر آب به آهنگی غم انگیز بدل می شود . فرشتگان زمینی اشک می ریزند ، و نسیم می آید، می آید و در گوش همه زمزمه می کند: صلی علی محمد و آل محمد..... وفات نبی خدا حضرت رسول اکرم (ص) را به همه ی مسامانان جهان تسلیت عرض می کنم می دانست. در کودکی به خاطر قیافه ی زشت مادرش مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت. بچه ها با دیدن مادرش وحشت می کردند چرا که او یک چشم بیشتر نداشت. سالها گذشت برای خودش مردی شده بود دیگر سراغی از مادر نمی گرفت حتی نمی دانست او کجاست! تا اینکه روزی کسی در خانه را زد مادرش وارد شد چقدر پیر و چروکیده شده بود بچه هایش با دیدن او وحشت کردند و جیغ کشیدند. پسر عصبانی شد و مادر را از خانه بیرون کرد مادر پاکت نامه ای را به پسر داد و آرام آرام از آنجا دور شد...پسر نامه را گشود با خواندن نامه اشک از چشمانش سرازیر شد . او در کودکی تصادف می کند و یکی از چشمانش را از دست می دهد و مادرش یکی از چشمانش را به او هدیه می کند! راز زشتی مادر همین بود. مادر زشت شده بود تا فرزندش زیبا و سالم باشد... نشانی مادر راپیدا کرد به دم در خانه قدیمی رسید روی پارچه ی سیاه دم در را خواند نوشته بودند مرحوم..... پریشان است بی تاب و بی قرار منتظر است... منتظر خورشید. .. امروز اما ابری سخت و تیره چهره ی نورانی خورشید را پوشانده است و با بی رحمی تمام می غرد و صاعقه ی خشمش آسمان را می شکافد. دل آفتابگردان می گیرد ساعتهاست منتظر است کم کم سر خم می کند نا امید می شود ... یک ماه می گذرد و آفتابگردان همچنان منتظر.. به ناگه آسمان را نور فرا می گیرد ابرها می روند آفتابگردان سرش را بلند می کند به آسمان نگاه می کند و شبنم اشکهایش است که بر روی گلبرگ ها یش جاریست خورشید با ابهت تمام می تابد بر دنیا... بر جهان ... و آفتابگردان در دل دعا می کند برای همیشه سرش به سوی آسمان باشد... و اکنون پس از میلیون ها سال است که همچنان به چشم به آسمان دوخته است... تمسخردیگران بود ! دوست داشت حداقل یک گل بر روی شاخه هایش داشت. آه بلندی کشید بلبل صدای آهش را شنید اهسته پایین آمد همانجا نشست صبر کرد تا خورشید جایش را به ماه داد آنگاه آهسته جلو آمد و تیغ بوته را در قلبش فرو کرد و تا صبح آواز خواند بوته می گریست و بلبل آواز می خواند اشعه های خورشید از پشت درختان نمایان شد صدای بلبل کم تر و کم تر شد... تا اینکه قلبش از تپش ایستاد! همه جا را سکوت فرا گرفته بود و نسیم می وزید گل سرخ زیبایی به رنگ خون بر روی شاخه های بوته نمایان شد... افتاد عاشق خورشید شد! و تصویری از او در قلبش کشید. روزها خیره خیره نگاهش می کردو شب هنگام که جایش را با ماه عوض می کرد پلک بر هم می گذاشت و می خوابید تا فردا معشوقش را باز بیند! ماه نیز از هنگامی که بوجود آمد عاشق دریا و وسعت بی کرانش شد او شب ها ستارگان را به دور خود جمع می کرد و قصه ی عشقش را برایشان بازمی گفت تا شاید دریا بشنود ! لالایی شبانه اش با اینکه به دریا آرامش خاصی می داد اما دل دریا همچنان خورشید را می طلبید! آن نسیم خنکی که ماه تقدیم دریا می کرد بسی دل انگیز تر از اشعه ی سوزناک خورشید بود. ماه لباس سپید عروسی را همیشه به تن می کرد و همه او را می دیدند که از بی تفاوتی دریا چگونه بی تاب و قرار بی فروغ تر می شود شاید به این دلیل بود که همه او را عروس آسمان می خواندند! دریا اما هیچگاه این عشق پاک و زلال را درک نکرد حتی هنگامی که اشعه ی خورشید ذره ذره بخارش کرد نیز لحظه ای به ماه نیندیشید... پسرک نشته بود و قطرات اشک از چشاش همین طور می ریخت پایین... سرش رو به دیوار تکیه داد دیگه هیچ امیدی واسه زندگی کردن نداشت مادرش از بی پولی و نداری مرده بود باباشم مریض افتاده بود گوشه خونه ... خودش تنها مجبور بود کوزه ای که سالها زندگیشون رو با اون گذرونده بود از چشمه آب برداره و بره تو کوچه و خیابون داد بزنه آب دارم آب خنک و شاید معدود کسایی می اومدن و چند لیوانی آب می خوردن لباسهاش مال ۲ سال پیش بود تا حالا یه لباس نو نخریده بود هر چی که همسایه ها از سر دلسوزی بهش می دادن رو می پوشید اما به اینش هم راضی بود اما حالا کوزه از دستش افتاده و هزاران تیکه شده بود همین کم بود وقتی رسید خونه همسایه ها بهش گفتن باباتم مرد و حالا زیر آسمون پر ستاره نشسته بود و داشت به دور دورا نگاه می کرد خوشی هیچ وقت به زندگیش رو نکرده بود بلند شد داد زد ای خدا منو بردار ببر مادرم رو خلاص کردی بابامو خلاص کردی خلاصم کن و روی زمین افتاد همه جا روشن شد دیوار کاه گلی هر لحظه پر نور تر می شد جلو چشمش رو گرفت نو کم و کمتر شد مادرش رو دید زیبا شده بود خندید بلند خندید بلند شد دوید و خودشو تو بغل مادر انداخت باباشم اومد دستی به سرش کشید و .... و اونشب فقط دیوارها شاهد بودن که پسر دست تو دست مادر پدرش با آسمونها اوج گرفته بود... می کرد دوستش که کبوتری زیبا بود نیز او را همراهی می کرد کلاغ داشت می گفت وقتی رسیدم بهش می گم می ریم رو بالا ترین نقطه ی درخت می شینیم از اون بالا طبیعت رو نگاه می کنیم و من و تو می شیم خوشبخت ترین موجودات رو زمین ... همین طور داشت می گفت و می گفت که دوستش با سرعت دور شد کلاغ داشت نزدیک می شد قلبش تندوتند می زد عرق بر پیشانیش نشسته بود در همین لحظه خشکش زد شاخه گل از منقارش افتاد عرقش خشک شد دوستش را دید که به همسر آینده اش می گفت می ریم رو بالا ترین نقطه ی ..... خورشید هم آنها رو نوازش میکرد . صدای آب صدای باد این صدای زیبای خداوند یکتاست که ما میشنویم ولی با چه گوشی ؟ گوشی پر شده از صدای کینه و دشمنی و دشنام! به طبیعت نگاه کنید هیچ چیزی جز دوستی با خدا را به ما یاد آوری نمیکن .با خودا دوست باشیم تا طبیعتم با ما دوست باشد. واین دوستی زندگی آرامی را برای ما فراهم میکند.



در انسداد دريچه اي سر راه عبور
اينجا تنهايي شكيب من است
لابلاي نيزار بلند تاريكي
نيلوفر آرام آرام مي خوابد روي احساس خيس افق
و شرفي كه در دستهاي تنهايي نور مي گيرد
كاسه اي ساخته است اندازۀ دل
دخمه اي در ته پستوي خیال
| Design By : Night Skin |

